سلام
امشبی، فنجانها را که در سینی می چیدم و چای میریختم، هوایِ چای نجف به سرم زد. آمدم و بقره را به صدایِ پرهیزکار گوش کردم. کیفیت این ویرایش خیلی پایین است. انگار صدای قاری از ته چاه می آید. و این بغض آدم را بیشتر می کند.
.
.
.
دنیا و دشتهایِ وسیعش بدون تو
به خانه ی حقیر قناری شبیه شد
هرچه دوید هیچ کجا خانه ات نبود
پایم، پی ات، به چرخِ قطاری شبیه شد
ولگرد شد، مشاعرِ خود را به باد داد
به شاعرانِ بی کس و کاری شبیه شد
دیوانه بود، دردِ دلش را به باد گفت
در کوه ها به داد و هواری شبیه شد...
(چند بیتِ همین جوریِ بی حوصله ی خسته)
برچسب:
نویسنده: پندار فدایی